Janatan333's Blog

December 12, 2009

نگران

Filed under: Uncategorized — janatan333 @ 8:03 pm

از شلوغیهای اخیر تو ایران خیلی‌ نگران هستم، هر وقت چیزی میبینم آرزو می‌کنم ایران در اون منطقهٔ پر از بحران تبدیل به افغانستان  دههٔ آینده نشه. البته برای کشوری که درش آزادی بیان آنقدر کالای نایابی هست، که هر احمقی که از چیزی سر درنمیاره شروع به فحاشی می‌کنه تبدیل به نماد شجاعت و اسطورهٔ مقاومت می‌شه، شاید آرزوی من از مرحلهٔ آرزو هم فراتر نره، اما نگرانم.

November 29, 2009

شاه

Filed under: Uncategorized — janatan333 @ 8:01 pm

داشتم یه سری فیلمای مربوط به زمان محمد رضا شاه رو نگاه می‌کردم، چیزی نداشتم بگم غیر اینکه خدا بیمرزتش.
اونهمه شکوه و جلال، اونهمه دربدری برا داشتن یه ولیعهد، مجبور شدن ترک کردن  زنی‌ که دوسش داشت و زندگی‌ کردن با کسی‌ که دوسش نداشت بخاطر حفظ شاهنشاهی، همش بیخود بود، طوفانی بلند شد آنچنان نابود کرد خانوادشان رو که اصلا حتا گذارشون هم به ایران نمیخوره.
زندگی‌ سراسر غربت عجیبیست

November 15, 2009

Good for traveling (phone application)

Filed under: Uncategorized — janatan333 @ 10:18 am

A good application for figuring out namaz times, especially when you are travelling and you only have your mobile phone with you. I have used it in airports and found it very helpful. It specifically works for iphone,  but you can try it on other mobile phones, as well: www.namaz.me

October 24, 2009

Balances

Filed under: Uncategorized — janatan333 @ 12:14 pm

I hate myself when I try to keep my life balanced. I just don’t belong to those group of people with balanced lives. I’ve never been afraid of humiliation …
Where do I belong? No idea, perhaps no where, no group,..
When I was in high school I’ve heard somebody telling the story of a movie where 2 lonely neighbors, felt in love, but they couldn’t do anything about it, so every night they stood by the window and as lonely wolves, made sounds like the wolf’s sound. At that time I exactly did not find the story funny, but it didn’t make any sense to me.

Now it makes sense compeletely, I cry too loud for what I can not do anythinng about it.  My sweet independence comes with loneliness,…

October 18, 2009

Dying

Filed under: Uncategorized — janatan333 @ 6:25 pm

Things that don’t kill you, make you stronger.  Not sure if whats happening currently me is killing me or making me stronger but it is defiantly killing parts of me.

When every thing just disappears in front of your eyes and you can not do anything about it. Realizing once again being powerless is part of being human.  Everything disappears and you can not do a single thing about it, you just dissolve in it and it kills you. Nothing to say, no more to explain.

September 19, 2009

Sputnik

Filed under: Uncategorized — janatan333 @ 7:00 pm

Long time since my last post.  I don’t know what to write.

Have felt a lot like Sputnik, alone circulating around eternity and meeting some other guys every other time, just passing by and becoming part of the history .

Keep on reminding myself every second that passes is part of the history and I am good at forgetting the history. History , same as every thing else these days, just does not feel real to me.

Not caring about history, big question mark on my brain is boundaries.  What defines us as single entities,and  even more , as single individuals? Are the boundaries between us real, or we make them based on some capabilities in our brain and if we shut down those capabilities then we all will become the same.

June 11, 2009

من

Filed under: Uncategorized — janatan333 @ 7:52 am

روزي كه
دانش لب آب زندگي مي كرد،
انسان
در تنبلي لطيف يك مرتع
با فلسفه هاي لاجوردي خوش بود.
در سمت پرنده فكر مي كرد.
با نبض درخت ، نبض او مي زد.
مغلوب شرايط شقايق بود.
مفهوم درشت شط
در قعر كلام او تلاطم داشت.
انسان
در متن عناصر
مي خوابيد.
نزديك طلوع ترس، بيدار
مي شد.

اما گاهي
آواز غريب رشد
در مفصل ترد لذت
مي پيچيد.
زانوي عروج
خاكي مي شد.
آن وقت
انگشت تكامل
در هندسه دقيق اندوه
تنها مي ماند.

….
و دوباره سهراب بهتر من رو توضیح میده تا خودم
برای انتخابات و پیامدهای بعدش آنجا که زانوی عروج خاکی شد و اندوه پراکنده در ذره ذره وجودم

May 5, 2009

من چه می کنم

Filed under: Uncategorized — janatan333 @ 10:28 am
تقویمم پر هست از
Deadline
اینقدر زیاد که اصلن بهشون فکر نمی کنم
یه سوال قدیمی برگشته تو ذهنم که من چیکار دارم می کنم آخه
پرم از
Depression
و
Hanging threads
و
اشک
به آینه که نگاه می کنم نمیدونم چرا میمون می بینم
عکسها فرمها و آدمها بی مفهومن دوباره
قلبم اینقدر تند می زنه که از تپشش مغزم درد می گیره
و برای همه خاطره ها دلتنگم
چه اونایی که اتفاق افتاده چه اونایی که هنوز اتفاق نیفتاده
مثل همه زمانهای بی هویتی گمم
و مغزم به طور ساده ای از کار افتاده
I am just lost!

April 26, 2009

اهدناالصراط ال…م

Filed under: Uncategorized — janatan333 @ 12:20 pm

دفعه پیش که ایران بودم نشسته بودم تو یه جمع خوانوادگی دو تا از این خانومهای نسبتا پولدار پیشم نشسته بودن و داشتن راجع به کارهای خیرشون حرف می زدن
اینگه چقدر فقیر زیاده و چقدر اینها دلشون می خواد به همه کمک کنند و ولی خب چون نمی تونن فقط به یه سری آدم کمک می کنند
چقدر هم که حس خوبی داشتند از خیر خواهی شون
بعد دیدم چقدر هم که این خانومهای خیرخواه طرفدار رئیس جمهور خیرخواه هستند
و واقعا نمی پرسند که چی شده که فقر این همه بیشتر شده
و نمی پرسند شاید مشکل از رئیس جمهور و سیاستگذاریاش باشه
شاید مشکل از عوض شدن رئیس کل بانک مرکزی سالی یه بار باشه
و نمی پرسند که چرا نفت گران می شه در کشور ما همه چی گران می شه
نفت ارزان می شه در کشور ما همه چی گران می شه
اقتصاد جهانی رشد می کنه در کشور ما همه چی گران می شه
اقتصاد جهانی رکود می کنه در کشور ما همه چی گران می شه
و نمی گن که شاید غیر از استکبار جهانی مشکل دیگری هم در کار باشه
شاید مشکل مستقیما از تصمیم خود اینها باشه که کسانی رو در راس قدرت انتخاب می کنند
که تصمیمات غلط می گیرند

به ذهنم اومد که ما هممون احتمالا همین طوریم
آدم وقتی در دایره باورهای خودش اسیر می شه و در جهل و نادانی فرو می ره خیلی سخت هست ببینه که نگاهش غلط هست
نوع دیدش و قضاوتهاش اشتباه هست
همیشه آسونتر هست که دیگران را محکوم کنیم تا خودمون رو
امیدوارم که من هرچند حتما در یک جایی از دایره جهل قرار دارم خیلی اون وسطها نباشم
سخته اما… خیلی سخت

(Photo: somewhere in the sky)

February 20, 2009

کاش خاک بودم

Filed under: Uncategorized — janatan333 @ 12:42 pm
دلم گرفته دلم عجیب گرفته
عین آدمهایی که دارند می میرند انگار یاد همه خاطراتی افتادم که تو همه عمرم اتفاق افتاده
نمیدونم چرا اینقدر آسون یادم میره که بخاطر هر کار کوچکی هر حرف کوچکی و هر لحظه کوچکی که از زندگیم میگذره مسئولم
یاد عراق افتادم سالها پیش سرزمینیست پر از نشانه های تمدنهای گذشته
گوشه گوشه این سرزمین کتاب تاریخه
از بابل و فرشتگان واژگونش گرفته
تا براسا که ادریس ازش به فضا رفت
تا ایوان مدائن
تا محل اختلاف یاجوج و ماجوج
آدم وقتی اونجاست شروع می کنه چیلیک و چیلیک عکس گرفتن و ادای توریستها رو در آوردن که اصلن یادش میره که بابا حقیقت منتظر تو اینجا نشسته که بیبینی و بیندیشی
فکر می کنم نه فقط اونجا بلکه در لحظه لحظه زندگی اینقدر در گیر چیزای ظاهری و الکی می شم
که اصلن یادم میره حقیقت وجودیم اصلن یادم میره چرائیم اصلن یادم میره آدم بودنم

کاش آدم باشم
Next Page »

Blog at WordPress.com.